![]() |
![]() |
|
| Prince Of Darkness |
در بعضی محافل و مجامع به ویژه در محافل غربی وقتی صحبت از خیر و شر میشود قدرت شر که ناشی از ابلیس است را باخیر برابر میدانند و این جای تاسف دارد به ویژه در فیلمهای هالیوودی در اذهان طوری جا می اندازند که ابلیس قدرتی نعوذ بالله در حد پروردگار دارد و قصد دارد این جهان را به سیاهی بکشاند!!! متاسفانه این ادئولوژی در غرب بسیار پیشرفت کرده تا کار به جایی رسیده که در قرن بیست و یکم گروهی نادان ابلیس را میپرستند؟؟؟ چه کسانی به این مسئله دامن میزنند و قصدشان چیست بر همه پوشیده است٬ در بیشتر ادیان الهی به ویژه سه دین اصلی قدرت ابلیس در حد وسوسه مشخص گردیده و نه بیشتر و این ابلیس قدرتمندی که در داستانهای غربی به ویژه فیلمهای هالیوودی مرتب در حال تهدید جهان هستی است وجود ندارد. خداوند تنها قدرتی که به این فرشته مغذوب داده تنها این بوده که بتواند با اعوان و انصار خود در قلوب انسانها راه پیدا کند و آنها را وسوسه نماید همین و لاغیر٬ اما این انسان اگر به وسوسه ابلیس توجه کند قدرتی مخرب وحشتناکی خواهد اشت ولی بازهم نه در حد قدرت خدا چون تمام ما مخلوق خالقیم و مخلوق هیچ گاه نمیتواند قدرتی در حد خالق داشته باشد٬ متاسفانه هر روز بر نادانی مردم به ظاهر دانای غربی افزوده میشود و مسئولان این کشورها برای نیل به اهداف پلید خود هر روز این جماعت را از قدرت ما فوق بشری که متعلق به ابلیس است و تمدن انها را به خطر خواهد انداخت می ترسانند و هر گاه که بخواهند کشوری را مورد تعرض قرار دهند و نیاز به حمایت مردم خود پیدا میکنند بلافاصله با تبلیغات گسترده مردم آن کشور را حامی همان ابلیس نابود گر میخوانند تا برای جنایات خود توجیح قابل قبول داشته باشند. جریان محور خیر و شر جرج بوش را که یادتان هست کشورهای حامی غرب را به پرچم داری ایالات متحده کشورهای محور خیر خوانده بود و کشورهای مخالف با سیاستهای غرب را محور شر٬ متاسفانه مردم ایالات متحده هنوز م متوجه نشدند که از سوی سردمداران خود به بیراهه رفته اند؟؟!!! این دنیای کوچک ما هزاران مدعی دارد که همه خود را خیر میدانند و دیگری را شر امیدوارم ما در راه خیر حقیقی قدم برداریم. حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:30 توسط حمید رضا مقسمی |
|
سالها قبل که کودکی بیش نبودم از برنامه کودک انیمیشن جالبی پخش شد که داستانش اینگونه بود: روزی در یک جنگ یکی از حیوانات کوچک به در سوراخی رسید و متوجه شد در آن سوراخ موجودی پنهان است پرسید تو کی هستی؟ صدای وحشتناکی بانگ برافراشت که منم من فرزند دلیر جنگل آنکه مردان زیادی را بر زمین افکنده٬ شجاعان بسیاری را کشته بدانید که من از همه قوی تر و برترم. حیوان از ترس فرار کرد و در جنگل از خود بزرگتر را یافت تا ببیند که صدا از آن چه کسیست٬ دوست بزرگتر او هم از صدا ترسید تا جایی که شیر و پلنگ هم آمدند و از ترس گریختند ولی یک قورباغه دانان به در سوراخ آمد و گفت: تو اگر راست میگویی و چنین حیوان بزرگی هستی در سوراخی به این کوچکی چه میکنی؟ بیا بیرون وگرنه ما داخل خواهیم شد٬ از سوراخ کرم کوچکی بیرون آمد و در حالی که از ترس میلرزید عنوان کرد که صدا از او بوده ... باور کنید بیشتر ترسهای ما هم از ندانستن است زیرا اگر بدانیم روح در قبضه قدرت خداست و اجازه شرارت ندارد و جن در ده مرتبه پایینتر از انسان قرار دارد و تا ما نخواهیم نمیتواند به ما آسیبی برساند از این موجودات نخواهیم ترسید. بیشتر موجودات دیگر مانند مرد آزما و آل و دوال پا و غیره هم ساخته و پرداخته ذهن مریض بعضی از افراد بیکار است٬ انسان اشرف مخلوقات خداست و حتی شیطان رجیم هم تا ما نخواهیم نمیتواند ما را وسوسه کند چه برسد به اینکه بخواهد آسیبی به ما برساند. این داستانها و فیلمهای تخیلی هم که برای منافع مادی ساخته میشود ذهنهای مردم را آشفته ساخته٬ هر روز در این فیلمها موجودی خلق میشود که برای بشریت خطری بزرگ است و مردم باید مواظب خودشان باشند کودکان هم که افکارشان آمادگی پذیرش هر چیزی را دارد بلافاصله تحت تاثیر قرار گرفته و ترسو بار می آیند. این فیلمها باید از دسترس بعضی از افراد جامعه به ویژه کودکان خارج باشد زیرا در روح روان پاک کودکان تاثیرات منفی جبران ناپذیری میگذارد٬ ای کاش به جای این فیلمها برنامه های درست میشد که در این زمینه ها آموزش صحیح به مردم میداد مانند برنامه زیبای جهان شگفت انگیز که بر اساس مکاشفات محقق بزرگ آرتور سی کلراک که چندی قبل از دنیا رفت ساخته شده بود. در ان برنامه سی کلراک توضیح میداد که چگونه بیشتر جریانات ترسناک اشتباهات دید و یا سوء تفاهمات کوچک بوده. حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:8 توسط حمید رضا مقسمی |
|
در زمانهای گذشته در قومیتهای مختلف بعضی از حیوانات متهم به شومی و یا رخنه شیطان در قالبشان میشدند و به همین دلیل مورد آزار اذیت قرار میگرفتند٬ بیشتر این حیوانات را حیواناتی تشکیل میدادند که یا قیافه مرموزی داشتند و یا شب بیدار بودند مانند جغد٬ گربه٬ خفاش و ... ولی با پیشرفت علم به این خرافات پایان داده شد ولی اسلام چیز دیگری میگوید. در روایات اسلامی آمده که گاه بعضی از اجنه به شمایل حیوانات در می آیند مانند سگ سیاه و یا گربه سیاه ولی این دلیلی بر اذیت کردن آن حیوانات نبوده و برعکس باید تا میتوان از آزار آنان خوددرای نمود زیرا ممکن است عواقب وخیم داشته باشد٬ اجنه و حیوان هر دو مخلوق پروردگار هستند و حق حیات دارند و هیچ کس و هیچ چیز اجازه این را ندارد که به دلیل ترس آنها را مورد اذیت و آزار قرار دهد. در داستانی که قبلاْْ تعریف کردم گفتم که روزی از در مسجد کوفه ماری عظیم الجثه وارد شده و کوفیان از ترس میگریزند ولی مولا علی (ع) آنها را آرام کرده و میگوید این مار با شما کاری ندارد٬ مار خود را به روی پای مولا می اندازد و مولا رو به کوفیان کرده و میفرمایند: این مار از اجنه است و یک نفر از شما فرزندش را بی دلیل کشته و او برای خونخواهی نزد من آمده است. پس تا میتوانید دقت کنید که حیوانی را بخصوص سگ سیاه و یا گربه سیاه را بی دلیل نکشید. حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:4 توسط حمید رضا مقسمی |
|
همیشه در بین مردم صحبت از رحمان و رحیم بودن خداست و از صفات دیگر باریتعالی از جمله شدید العقاب سخنی گفته نمیشود و این باعث بروز گناه در انسان و دور بودن عذاب خدا از نظرش میشود ولی بعضی از گناهان را خداوند متعال نخواهد بخشید و یا سخت آن را میبخشید مانند حق الناس و یا من شنیدم که حدیث قدسی از باریتعالی نقل شده که ایشان فرمودند خیال بخشیدن قاتلین ابی عبدالله (ع) را ندارند سعی کنید از گناهان کوچک هم بپرهیزید تا شیطان از طریق آنها شما را به بدترین گناهان وا ندارد و حکم اتش شما را حتمی ننماید. به داستان حقیقی و پند اموز زیر توجه کنید زیرا که خطر ابلیس همیشه در کمین است. شیخ صدوق داستانی را از معاذ بن جبل نقل میکند به این مضمون که: روزی جوانی نزد پایمبر اکرم(ص) رفت و به بزرگی جرم و گناه خود اشاره کرد و گفت: یا رسول الله من کاری کردم که خدا هرگز مرا نخواهد بخشود. پیامبر اکرم (ص) به او فرمود: رحمت باد بر تو ای جوان آیا یکی از گناهانت را بیان نمیکنی؟ جوان گفت: آری بیان میکنم من هفت سال است که قبرها را نبش میکنم و مرده ها را بیرون میکشم و کفن آنها را میبرم و میفروشم٬ چندی پیش دختری از انصار مرد به قبرستان رفتم و قبر او را شکافتم جسدش را در اوردم و کفن را از تنش بیرون کردم و او را برهنه در کنار قبر رها ساختم٬ همین که خواستم برگردم شیطان او را در چشم من جلوه داد و مرا وسوسه کرد که مگر شکم سفید او را نمیبینی و رانهای او را تماشا نمیکنی؟ پیوسته مرا از اینگونه تحریک و ترغیب کرد تا اینکه نتوانستم خودم را نگه دارم برگشتم و به او تجاوز کردم. چون خواستم که بروم آوازی از پشت سر خود شنیدم که میگفت: ای جوان! وای بر تو از حاکم روز جزا٬ روزی که من و تو را در موقف حساب حاضر کنند٬ آن چنان که امروز مرا در میان مردگان برهنه واگذاشتی و از قبر بیرونم کردی و کفن مرا ربودی و مرا در حالی رها کردی که باید جناب از قبر برخیزم! وای بر جوانی تو از آتش...! رسول خدا(ص) او را از خود دور ساخت و فرمود: دور شو از من ای فاسق٬ میترسم به آتش تو بسوزم که به آتش بسیار نزدیکی. حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:52 توسط حمید رضا مقسمی |
|
![]() حمام مادر از پله ها پائین آمد، امیر را دید که هم چنان مشغول تعمیر آبگرمکن است . به گوشه امیرخان تو از ساعت چهار بعدازظهر توی این سرما داری با » : در زیرزمین تکیه داد و گفت این آبگرم کن ور می ری، آخه این چه کاریه؟ ول کن، خسته نشدی؟ ح الا حموم نرو، چی «. می شه به خدا خیلی حوصله داری، من به جای تو خسته شدم امیر جوان قوی هیکل و چهارشانه بوری بود . رو به طرف مادر کرد، تمام صورت و پیراهنش دودی و سیاه شده بود گفت: نه ننه، ببین اصلاً مشکلی نداره، تمام لوله ها رو پاک کردم، سه دفعه کاربوراتورو » سرویس کردم، نفت می آد، روشن می شه، تا بالای سرش هستم کار می کنه، باورت «. نمی شه دو قدم اونور می رم خاموش می شه خب مادر حالا نزدیک عیده خودتو حاجی فیروز کردی، برو بیرون یه کاسبی هم بکن، » ول کن دیگه شب شد . حتماً خرابه دیگه، شاید هم ایرادی داره تو ن م یدونی .... ولش کن، من روی اجاق گاز آشپزخونه آب گرم می کنم، بیا دست و صورتت رو بشور، ولش کن هوا سرده، « می چایی امیر با کف دست چندبار به بدنه آبگرمکن زد، بعد کف دستهایش را به لبه در آن مالید و نه مادر زیرزمین گرمه، ساختمون خیلی قدیمی است، ببین چه پایه ها یی داره، این » : گفت قدیمی ها هم چه کارها می کردن . نزدیک یک متر پایه زده، زیرزمین رو طوری درست کرده که تابستون خنک، زمستون گرم باشه، این دفعه دیگه جوری سرویس کردم که خراب نشه، «. الآن تموم می شه «؟ م یخوای برات چایی بیارم » اگه بیاری که خیلی نوکرتم، داداش ما هم جا ب وده پیدا کرده، اومده کجا نشسته؟ این » خونه باستانیه، همه چیزش کهنه و عتیقه است، تو پنجره های زیرزمین رو ببین، یا این درشو، توی حموم هم سکو داره، می خواسته وقتی از گرما بیرون می آد، بشینه روی سکو خستگی « . درکنه، عرقش خشک شه، بیرون اومد نچاد آره مادر خونه کهنه ایه، دیگه مردم این جور جاها رو » : مادر نگاهی به دورو بر خود انداخت دوست ندارن همه دنبال آپارتمان جمع و جور و تر و تمیز و شیک هستن، بشین من برم چایی « بیارم « دستت درد نکنه » بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:32 توسط حمید رضا مقسمی |
|
|
حزب نازی المان به سرکردگی آدولف هیتلر را تقریباْ همه میشناسند ولی چگونگی پیدایش آن هنوز از سوی محققین در دست بررسی است که به نتایجی هم رسیده اند. نتایجی مانند غرور از دست رفته آلمانها به واسطه شکست تحقیر آمیز در جنگ جهانی اول٬ نفوذ بیش اندازه یهودیان در آلمان آن زمان٬ احساس خطر از نفوذ بیش از اندازه کمونیسم و... ولی کمتر از نقش برخی از فیلسوفان و نویسندگانی مانند هگل و نیچه و برخی از نویسندگان دیگر که فلسفه جنگجویی نژاد برتر و خلق برتری جویی نژاد ژرمن را در جامعه رواج دادند سخن به میان آمده٬ در میان این نویسندگان چره ای منحصر به فرد هم وجود داشته به نام هوستون استيوارات چمبرلن مردی که اعقاید و نوشته هایش باعث قتل عام میلیونها انسان شد و به گفته خود و بسیاری از شاهدان نوشته های مرگبارش بدون اراده او به نگارش در می آمدند. هوستون استيوارات چمبرلن (1927ـ1855) پسر يك فرمانده نيروي دريائي، دوست و سپس داماد واگنر بيمار عصبي و ستايشگر شيداي ژرمنها ( كه در سال 1917، در بحبوحه جنگ به تابعيت آلمان درآمد) است. در سال 1899 در اثر عظيم يكهزار ودو يست صفحه اي خود زير عنوان پايه هاي قرن بيستم با استفاده از افسانه مردم آريائي به مدح آلمانيها پرداخت. اين نويسنده، بجاي اينكه مانند گوبينو آريائيها را با يك طبقه يعني اريستو كراسي يكي بداند، آنان را با يك ملت يعني آلمان يكي دانست و چنين نوشت : ? تتون روح تمدن است. اهميت هر ملت به عنوان قدرت زنده امروزي متناسب با خون اصيل آلماني جمعيت آن است. اعمال چمبرلن در هنگام نگارش این کتاب ها بسیار مرموز و مشکوک بوده بطوری که خود او هم به آن اعتراف میکند٬ طبق شهادت تنی چند از دوستانش روزی در قطار با هم بوده و به سوی شهری میرفتند٬ در یکی از ایستگاههای بین راه چمبرلن با حالی پریشان از قطار پیاده میشود و به شهر نزدیک ایستگاه رفته و در مسافرخانه ای اقامت میگزیند و مدتها در را برای کسی باز نمیکند.بعد از مدتی از در مسافرخانه با وضعی بسیار درهم خارج میشود در حالی که متن یک کتاب نژادپرستانه را به اتمام رسانیده بوده و به همه میگوید که در نوشتن آن از خود اراده ای نداشته. پس چه کسی آن را مینوشته و یا به چمبرلن الهام میکرده؟ چه کسی خواهان نابودی بیش از پنجاه میلیون انسان بی گناه بوده؟ چه کسی با انسان انقدر دشمن بوده؟ کسی بجز ابلیس میتوانسته باشد؟ حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:29 توسط حمید رضا مقسمی |
|
|
در کتاب اسرار آل محمد(ص) نوشته سلیم بن قیس در قسمت داستان غسل رسول خدا(ص) و وقایع سقیفه از زبان سلمان فارسی چنین آمده است: سلمان فارسی گفت:من به علی(ع) خبر دادم و او در حال غسل دادن بدن پیامبر(ص) بود و گفتم: ابوبکر در این ساعت بر منبر رسول خدا است و مردم با یک دست با او بیعت نمیکنند٬ بلکه با دو دست راست و چپ با او بیعت میکنند. علی(ع) فرمودند: ای سلمان! آیا میدانی اولین کسی که بالای منبر رسول خدا(ص) با او بیعت کرد چه کسی بود؟ گفتم: نه٬ نمیدانم٬ من او را در ظله بنی ساعده هنگامی که انصار محکوم شدند دیدم٬ اولین افرادی که با او بیعت کردند مغیرة بن شعبه٬ بشیر بن سعید٬ ابوعبیدة بن جراح٬ عمر بن خطاب٬ سالم بن مولی٬ ابی حذیفه و معاذ بن جبل بودند. علی(ع) فرمودند: از آنها از تو نپرسیدم٬ ولی میخواهم بدانم اولین کسی که در بالای منبر با او بیعت کرد چه کسی بود؟ گفتم: نه! ولی پیر مردی را دیدم که به عصای خود تکیه کرده بود و بین دو چشمش جای سجده بود و پینه بسته بود. او از منبر بالا رفت در حالی که گریه میکرد و میگفت: حمد و سپاس خداوند را که مرا از دنیا نبرد تا اینکه تو را در این مکان دیدم٬ دستت را باز کن٬ آنگاه ابوبکر با او بیعت کرد٬ سپس گفت: ( روزی مثل روز آدم است)٬ سپس پایین آمد و از مسجد خارج شد. حضرت علی(ع) فرمودند: ای سلمان! آیا میدانی آن پیرمرد چه کسی بود؟ گفتم: نه! ولی سخنانش مرا ناراحت کرد٬ چون که رحلت رسول خدا(ص) را با شماتت بیان میکرد. امیرالمومنین علی(ع) فرمودند: به درستی که آن شخص٬ ابلیس(لعنة الله علیه) است. رسول خدا(ص) به من خبر داد که در روز غدیر خم هنگامی که ایشان مرا به امر خدا به جانشینی خویش انتخاب کردند ابلیس و اصحابش حاضر بودند. رسول خدا(ص) به آنها خبر دادند که من سزاوارتر از آنها نسبت به خودشان هستم و امر کردند کسانی که حاضر هستند به افرادی که حضور ندارند خبر دهند. سپس شیطان و مریدان اصحابش به ایشان رو کردند و فرمودند: به درستی که این امت مورد رحمت خداوند قرار گرفته اند و بر آنان راهی نیست٬ زیرا آنان امام بعد از پیامبرشان را میشناسند٬ آنگاه ابلیس٬ ناراحت و غمگین رفت. امیرالمومنین علی(ع) فرمودند: رسول خدا(ص) به من خبر دادند و فرمودند: مردم در ظله بنی ساعده بعد از آن که با حجت و حق ما دشمنی ورزیدند با ابابکر بیعت می کنند٬ سپس به مسجد می آیند و اولین بیعت کننده با او ابلیس است که به شکل پیر مردی است که پیشانی او پینه بسته و این طور و آن طور است٬ سپس خارج میشود و شیاطین را جمع میکند و به سجده می افتند و میگویند: ای آقا و ای بزرگ ما! تو کسی هستی که آدم را از بهشت بیرون کردی٬ پس میگوید: کدام امت پس از نبی خود گمراه نشدند؟ من هرگز برای گمراه کردن آنان راهی ندارم. حال مرا چگونه دیدید هنگامی که امر خدا و رسولش(ص) را از اطاعت کردن او ترک کردند؟ و این قول خداوند است( و لقد صدق علیهم ابلیس ظنه فاتبعو الا فریقا من المومنین) و به حقیقت راست گردانید بر ایشان ابلیس گمانش را پس پیروی کردند او را جز گروهی از مومنین.(سورهء سبا٬ آیه ۲۰) حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:50 توسط حمید رضا مقسمی |
|
در روزگاران گذشته عابد دین داری زندگی میکرد که برای عبادت و ذکر نام خدا به معبدی پناه برد بود٬ خلوص نیت و عبادتهای بسیار این عابد باعث شد تا دعاهایش به درگاه الهی مورد قبول قرار گرفته و به اصطلاح عام مستجاب الدعوه شد. این خبر بلافاصله در تمامی نقاط پیچید و همه مردم از مقامات عالی این عابد پارسا با خبر شدن به طوری که حاجت مندان برای رفع حاجت نزدش میرفتن تا به درگاه خدا برایشان دعایی بکند. دختر پادشاه وقت به مرض لاعلاجی دچار شد و پزشکان از درمان مرض وی اظهار عجز کرده و ناتوانی خود را از درمانش ابراز داشتن٬ وزرای پادشاه که از مردم شهر ماجرای عابد مستجاب الدعوه را شنیده بودن خدمت جناب حاکم عرض کردن و خواستند که به عنوان آخرین راه از این عابد برای دعا به درگاه خدا کمک بخواهند. پادشاه قبول کرد و به نزد عابد پیکی فرستاد تا به کاخ آمده و نزد جناب سلطان شرف یاب شود. پیک نزد عابد رفته و پیغام پادشاه را داد همان موقع ابلیس در گوشش خواند تو عابد پارسا که در درگاه خدا چنان درجه والایی داری باید به نزد شاه بروی؟ نه او باید به اینجا بیاید تا مقامتت بیشتر در نزد خلق نمایان گردد و پاسخ داد که من از این سفر عاجزم. پیک باز گشته جواب عابد را به سلطان میدهد و او را خشمگین میسازد ولی سلطان به خاطر کمک به فرزند دلبندش خشمش را فروخورده و قبول میکند و به همراه دختر و پسران و ملازمان به معبد خارج شهر میروند و به خدمت عابد میرسند. سلطان جریان را تعریف کرده و خواهش میکند که برای دخترش دعا نماید. ابلیس دوباره در گوشش نجوا میکند که برای اینکه مقام تو را درک کنند بگو که باید امشب برایش دعا کند و دختر را گذاشته و خود بروند. شاه که اوصاف پرهیزگاری مرد عابد را شنیده بود و از طرفی برای درمان دخترش مجبور بود که حرفهای مرد عابد را گوش کند قبول کرده و به همراه اطرافیان از معبد میروند٬ شب هنگام ابلیس دوباره نزد عابد آمده و او را تشویق به زنا با دختر میکند و او که چند بار حرفهای ابلیس را انجام داده بود این بار هم نمیتواند بر امیالش برتری یافته و به دختر بیمار پادشاه دست درازی میکند و بلافاصه از کرده خود پشیمان گشته و در پی جبران بر می آید که ابلیس دوباره سر رسیده و میگوید احمق او را بکش زیرا اگر زنده بماند به پدر و برادران خود ماجرا را میگوید و مرگ تو حتمیست. او را بکش و جسدش را دفن کن و وانمود کن که شفا گرفته و از معبد رفته است٬عابد حرف ابلیس را دوباره انجام داده و دختر بی نوا را کشته و در کناری دفن میکند. فردای آن روز شاه و اطرافیان نزد مرد عابد آمده و دختر خود را میطلبد عابد همان حرفها را میزند که دختر شفا یافته و احتمالاْ به قصر بازگشته است. شاه به حرف مرد عابد شک نکرده و در پی دختر روان میگردد که ابلیس خود را به شمایل انسان کرده و جلوی شاه را میگیرد و ماجرای دیشب را کامل تعریف میکند و جای جسد دختر شاه را فاش میسازد. سلطان سخت خشمگین شده فرمان میدهد که عابد خائن را از موی سر و ریشش گرفته و به میدان شهر ببرید و بعد از رسوایی به دار بکشید. ملازمان عابد را گرفته و دستور شاه را اجرا میکنند٬ عابد در پای چوبه دار به فکر فرو میرود که چه شد بعد از عمری عبادت به چند غفلت از پا درآمد و آیا راهی برای فرار از این عاقبت شوم دارد که به یکباره ابلیس در برابرش مجسم گشته و خود را معرفی میکند و میگوید همه این کارها را من با تو کردم و برای خلاصی از این اتفاق تو تنها یک راه داری و آن سجده به من است و من تو را بعد از سجده آزاد خواهم ساخت٬ مرد عابد در آخرین لحظه باز هم گول ابلیس را میخورد و سر را در برابرش به حالت تعظیم پایین میآورد و ابلیس با خنده ای از او دور میشود. عابد فریاد میزند چه شد مگر قرار نبود مرا خلاص کنی؟ ابلیس جواب میدهد ای نادان من همین را میخواستم که تو به جای خدا بر من سجده کنی و دیگر با تو کاری ندارم و ناپدید میشود٬ عابد هم با بی دینی کامل میمیرد. آری انسان تا دروازه بهشت از شر وسوسه ابلیس خلاصی ندارد پس آگاه باشید حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:43 توسط حمید رضا مقسمی |
|
در روزگاران بسیار دور در قوم بنی اسراییل عابد خداترسی زندگی میکرد که عاشق عبادت خدا بود این مرد عابد برای فرار از وسوسه های ابلیس از شهر بیرون رفته و به معبدی در خارج از شهر پناه برده و در آنجا مشغول عبادت و ذکر خدا بود و گاهی نیز به استراحت و فراقت میگذراند تا اینکه روزی فرد غریبه ای را دید که به معبد آمده و مدام و یکسر عبادت میکند و هیچ زمانی را به فراقت و یا استراحت نمیگذراند. مرد عابد سخت متحیر گشت و در دل به حال عبادی او قبطه خورد و از او سوال کرد: ای بندهء خوب خداوند چگونه به این مقام رسیدی که مرتب در حال عبادت خدایی و هیچ زمانی را به بطلات نمیگذرانی؟ به من یاد بده تا چون تویی شوم و به خدا نزدیک و نزدیکتر گردم. مرد غریبه آه بلندی کشید و گفت:ای عابد خدا ترس من سالها پیش گناه کبیره ای مرتکب شدم و بلافاصه بعد از آن به اشتباه خود پی برده و توبه کردم و شرم آن گناه من را اینگونه کرده تو هم اگر مایلی به این مقام دست یابی باید مانند من تن به آن گناه داده و پس از آن توبه کنی پس از آن هیچ زمانی را به بطالت نمیگذارنی. مرد عابد سوال کرد: آن گناه چه بود؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14:47 توسط حمید رضا مقسمی |
|
نقل شده روزی مرد خبیثی که کار روزمره اش شرارت بود به کسی برخورد کرد که او را نیز شریر یافت و با هم عهد دوستی بستند٬ مرد نادان که به خباثت خود افتخار میکرد رو به دوست جدید کرد و گفت: بیا با هم مسابقه ای بدهیم در صدمه زدن به خلق خدا و شرارت تا ببینیم کدام یک از ما شریر تر است٬ آن یکی قبول کرد و قرار شد فردا با هم مسابقه دهند. فردای آن روز شد و هر دو به سمتی رفتند و در شب هنگام بازگشتند مرد نادان از دوستش پرسید: دوست خوب من تو امروز چه کردی؟ آن یک جواب داد که از صبح در پی زن و مردی رفتم و آنقدر در گوششان خواندم تا بلاخاره راضی به زنا شدند و وقتی مرتکب این گناه کبیره شدند فارق گشته نزد تو آمدم.مرد احمق با صدای بلند خندید و گفت: فقط همین از تو بیش از این انتظار داشتم دوست من تو باختی و من امروز کاری بس بزرگ کردم. غریبه پرسید: مگر چه کردی که اینگونه بر خود میبالی؟ مرد نادان گفت: من از صبح به سمت دو قبیله رفته و با انداختن شایعه ای بین آنها آتش جنگ را میانشان شعله ور کردم و باعث مرگ عده زیادی از مردم و نابودی مال و حشم دو قبیله گشتم٬ کار من در برابر کار تو بسی بزرگتر است و من بر تو پیروز گشتم. مرد غریبه رو به نادان کرده و میگوید قبول ندارم کار من از تو کار تو بزرگتر است و کار من است که کار تو رو میسازد٬ من با این عمل باعث به وجود آمدن حرامزاده ای چون تو شدم که از نادانی نفهمیدی که با بزرگترین دشمن خود دوستی کردی خاک بر سر تو نادان خصر الدنیا و الآخره و از نظر ناپدید گشت. حمید رضا مقسمی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:11 توسط حمید رضا مقسمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ترس جزعی از وجود انسان است و در بیشتر موارد ما از چیزی میترسیم که درباره’ آن چیزی نمیدانیم مانند موجودات ناپیدای هستی.
من تو این وبلاگ میخوام این موجودات رو از دیدگاههای مختلف دینی، فلسفی ، اجتماعی و حتی خرافی مورد بررسی قرار بدم. برای این کار از داستانها و روایات استفاده میکنم. امیدوارم مفیدفایده قرار بگیره. حمید رضا مقسمی |
| وبلاگهاي ديگم |
|
رادیو خراب غدیر سبز جنگجو داستان من شاهد عيني زنده باد آرژانتين يار دبستاني من غروب آفتاب گارد جاویدان زنده باد بارسلون تمام وبلاگهام |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شخصی |
| پیوندها |
|
بحث آزاد |
|
RSS
|